صاحب این عکس،قیافه اش به هر چیزی می خورد الا طنز نویسی!!!5 سال دیگر که بگذرد نیم قرن تمام از عمرش گذشته است،و تازه سالهای زندگیش کمی به تعداد کتابهایش نزدیک می شود،هر چند که تا آن موقع حتماً شمارهء عناوین نوشته هایش به اندازهء تعداد سالهای یک قرن خواهد رسید،خودش می گوید که بچهء خاک پاک آبادان است و شاهدش هم این است که قلیه ماهی و ماهی صبور را خیلی دوست دارد،توی شناسنامه اش هم همهء این چیزها ثبت شده ، ولی هر چه گشتیم در تمام آبادان نه یک مدرسه و حتی یک مهد کودک هم به نام او پیدا نکردیم و نامش را بر هیچکدام از خیابانها و میادین شهر ندیدیم،پلاکهای سر کوچه پس کوچه های شهر نیز هیچکدام نام فرهاد حسن زاده را به یاد نمی آورند ،موضوعی که در بسیاری از شهرها و شهرستانهای کشور ما عادی شده و کوچه خیابانهای خودشان را به نام هنرمندان و مشاهیرشان زینت می بخشند.
اینک ما برای آشنایی بیشتر همشهریان گرامی به سراغ این همشهری دیگرمان آمده ایم تا با او گپ و گفتگویی داشته باشیم.آنچه از نظرتان خواهد گذشت،حاصل گفتگویی است صمیمانه ما بین من و فرهاد عزیز:
1-خودتان را برای بازدیدکنندگان این پایگاه اینترنتی بطور کامل معرفی کنید. فرهاد حسنزاده هستم. متولد فروردين 1341 در آبادان،پشت بازار کویتی ها جایی که در آنروزها به لین دوغه مشهور بود،اولین مدرسه ای هم که در آبادان رفتم،مدرسهء مهرگان بود. در حال حاضر هم ساكن تهرانم و در هفته نامه دوچرخه (ضميمه نوجوان روزنامه همشهري) مسئول صفحههاي ادبيات و طنز هستم. بيش از بيست سال است كه به شكل حرفهاي براي كودكان و نوجوانان مينويسم و از اعضاي هيئت موسس انجمن نويسندگان كودك و نوجوان و هم اكنون هم نايب رئيس اين انجمن هستم. از من تا به حال بيش از 50 كتاب چاپ شده و چندتايي هم زير چاپ دارم. به جز كودك و نوجوان براي بزرگسالان هم رمانهايي نوشته و در دست نوشتن دارم.
2-ضمن خوشحالی از اینکه عرض کنم به حضور شما که بنده هم در همون لین دوغه به دنیا اومدم،چطور شد که به کار قصه نویسی علاقمند شدی ؟ از همان كودكي آدم خيال بافي بودم. هميشه در روياهايم به هرجا كه دوست داشتم ميرفتم و در هر نقشي ظاهر ميشدم و براي خودم و بچههاي هم سن و سالم قصه ميبافتم. بعد در دورهي راهنمايي بودم كه عضو كتابخانهي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان شدم. آن جا بود كه با كتاب و ادبيات و هنر بيشتر آشنا شدم. يادش به خير «امير برغشي» مربي تئاترمان بود كه.....خيلي خوب و دلسوز و خوش فكر بود. اولين نوشتههايم را او خواند و حسابي تشويقم كرد كه باز هم بنويسم. در واقع او من را با دنياي ادبيات روز آشنا كرد. اولين نوشتهام نمايشنامهاي منظوم به نام «نفرين آهو» بود كه در سطح عمومي براي بچههاي كتابخانهها و مدارس آبادان و خرمشهر به مدت يك هفته به نمايش در آمد. سپس با نوشتن چند متن نمايشي ديگر براي كانون و تلويزيون آبادان كارم را ادامه دادم. جدي ترين كار نمايشيام «آنكه گفت آري، آنكه گفت نه» بود كه در سالن كتابخانه عمومي شهر اجرا شد.
3-کی و در چه سالی از زادگاه خودت یعنی آبادان خارج شدی؟ در سال 59 پس از آغاز جنگ ،چند ماهي در شهر دوام آورديم اما بالاخره همراه خانواده ام به اصفهان (نجف آباد) مهاجرت كردم. طي سالهاي جنگ از نوشتن به شكل مدام باز ماندم. آن هم به دليل محيط نيمه روستايي و محدود نجف آباد، از سويي هم براي امرار معاش خانواده ناچار شدم به سر كار بروم. آن سالها سالهاي سختي بود. غم غربت هم كه جاي خودش را دارد. در اين سالها فقط تجربه اندوزي كردم و شعرها و داستانهايي نوشتم كه هيچگاه به دنبال چاپ آنها نبودم.
4-اصلاً چطور شد که به فکر چاپ و انتشار کتابهایتان افتادید و اولین کتابی که بطور رسمی نوشتی و چاپ شد کدام کتاب بود؟ سال 1366 ازدواج كردم و در سال 1367 ساكن شيراز شدم. شيراز محيط بزرگ و فرهنگياي بود. آنجا كار نمايش را از سر گرفتم و در جلسههاي داستان نويسي شركت كردم و دوباره فعال شدم. بخصوص كه پدر هم شده بودم و قصه هايي براي پسرم (عرفان) تعريف ميكردم كه ارزش نوشتن و چاپ كردن داشت.
اولين نوشتهام در اين دوره، قصهاي منظوم با عنوان «ماجراي روباه و زنبور» بود كه در سال 1368 نوشته شد و سال 1370 توسط انتشارات راهگشا در شيراز به چاپ رسيد.
در همان سالها، همكاري ام را با مطبوعات كودك و نوجوان آغاز كردم. بيشتر كارهايم در كيهان بچهها، سوره نوجوان، سروش كودك، سروش نوجوان و آفتابگردان چاپ ميشدند.
در سال 1372 به عشق نوشتن و پيشرفت در اين كار همراه خانواده به تهران هجرت كردم. خيلي زود و البته با زحمت زياد جايم را در ميان نويسندگان ادبيات كودك و نوجوان باز كردم و به عنوان نويسندهاي پر كار و با انگيزه مطرح شدم.
5-گفتید که تا کنون بیش از 50 عنوان کتاب از شما به چاپ رسیده است،در مورد عناوین و رتبه هایی هم که این کتابها بدست آورده اند توضیح دهید. طي اين سالها نزديك به 15 جايزه از جشنوارههاي كتاب به كارهايم تعلق گرفته كه البته كارم را سختتر كرده و به نوعي توقعام را از خودم بالا برده است. مهمترين آنها جايزه «جشنواره بزرگ برگزيدگان ادبيات كودك و نوجوان» بود كه بيست نويسنده برتر بيست سال پس از انقلاب را انتخاب ميكرد و من جزو آنها بودم. دو دوره هم كتابهايم، كتاب سال (تشويقي) شد. چند دوره هم كارهاي مطبوعاتيام برگزيده جشنواره مطبوعات شد.
6-آقای حسن زاده، در بیشتر آثار شما ریشه های یک طنز خاص به چشم می خورد، طنزی که در میان نویسندگان کار کودک در کشور ما تقریباً بی نظیر و حداقل کم نظیره.کمتر نویسنده ای رو میتونیم در ایران پیدا کنیم که در ردهء سنی کودک و نوجوان کتاب بنویسه و در نوشته هاش از طنز ،اونهم از یک نوع طنز خاص و منحصر به فرد که شاید بشه به اون طنز انتقادی،اجتماعی تلقی کرد استفاده کنه. در این مورد خودتون توضیح بدید. رفت و آمدم به مجله كيهان بچهها در سال 73 و ديدن جاي خالي صفحه هاي طنز باعث شد كه به سردبير آن يعني آقاي اميرحسين فردي اين نقص را بگويم و او هم پيشنهاد كرد كه خودت بيا و طنز را شروع كن و من هم تصميم گرفتم شروع كنم. اما چطورش را هنوز نميدانستم. دنبال كاري متفاوت بودم. هرچند در مطبوعات اين گروه سني تا آن موقع كاري جدي و درخور توجه صورت نگرفته بود. با اين حال به فرمهاي متفاوتي به عنوان طنزي دنباله دار فكر كردم. بعد به اين قالب رسيدم: «روزنامه سقفي همشاگردي». روزنامه سقفي نشان از ماهيتي شيطنت آميز از روزنامه ديواري داشت كه بچههاي سر به هوا و شيطان مدرسهاي خيالي هيئت تحريريهاش بودند. اين بچهها براي نشريهشان قالبهاي مختلفي مثل سرملاقه )به جاي سرمقاله) شعرهاي طنز، شوخي با ضرب المثلها و شكلهاي ديگر را ايجاد كرده بودند. چاپ اين طنزها خيلي زود جايش را در دل بچهها باز كرد. به طوري كه اگر يك بار چاپ نميشد نامههاي اعتراض آميز به سويم سرازير ميشد. آنجا بود كه حس كردم بچه هاي ما چقدر تشنهاند، تشنه طنز و پاسخي براي اين عطش نمييابند. اين شد كه سه سال متوالي برايشان نوشتم تا به تجربهاي متفاوت در كنار داستان نويسي رسيدم. بعد كمكم اين ژانر را جديتر گرفتم و حالا كه نگاه ميكنم مي بينم حدوداً ده تا از كتابهايم طنز شدهاند.
7-زمانی که از آبادان خارج شدید وضعیت هنر و بویژه هنر نویسندگی و قصه نویسی در آبادان چگونه بود؟ من آن موقع نوجوان بودم و شناخت درستي از وضعيت ادبي شهر نداشتم. ولي در مجموع جو انقلاب، خيلي ها را به خواندن كتاب ترغيب كرده بود و طبيعي است كه بعضي ها را هم به راه نوشتن كشانده بود.
8-وضعیت هنر قصه نویسی در امروز آبادان را چگونه می بینید (اصولاً اطلاعی دارید از این هنرمندان و کسی از داستان نویسان امروز آبادان رو میشناسید)؟ متاسفانه هيچ شناختي از هنر داستان نویسی و نیز داستان نويسان معاصر و ساكن آبادان ندارم.
9-چشم انداز آیندهء هنر در آبادان را چگونه ارزیابی می کنید؟ فكر مي كنم خاك جنوب عنصر خاصي دارد. خاكي كه بهترين و بيشترين نويسندگان را به جامعه معرفي كرده. كساني كه براي خودشان يلي هستند در ادبيات معاصرما. آدمهايي مثل احمد محمود، ابراهيم گلستان، محمد بهارلو، قاضي ربيحاوي، نسيم خاكسار و ... بنابراين اگر استعدادهاي جوان شناسايي شوند و در مسير درستي قرار بگيرند و آموزش ببيند قطعاً از اين معدن الماسهاي درخشاني بيرون خواهد آمد.
10-کار بعدی شما چه خواهد بود؟ كاري كه زير چاپ دارم و قرار است نشر افق آن را تا پايان امسال چاپ كند «مهمان مهتاب» نام دارد كه اتفاقاً در باره آبادان و خرمشهر در روزهاي شروع جنگ و مهاجرت مهاجرين جنگي است. يك مجموعه داستان و يك مجموعه شعر طنز هم دارم كه معلوم نيست كي از زير چاپ بيرون بيايد به علاوه چند كتاب براي كودكان.
11-زمانی که کارهای شما رو می خوندم بطور کاملاً اتفاقی متوجه شدم که داستانهای شما براحتی میتونه دستمایهء کارهای تصویری و تلویزیونی قرار بگیره ، مثلاً همین الان میخوام از شما اجازه بگیرم تا از داستان « لبخندهای کشمشی یک خانوادهء خوشبخت» برای ساخت فیلم بعدی خودم اجازه بگیرم.فکر می کنید علت این مطابقت چی هست و هم اینکه بفرمایید تا بحال از نوشته های شما در برنامه های تلویزیونی و سینمایی استفاده شده یاخیر؟ تعريف از خود نباشد كارهاي من بيشتر تصويري است. سعي ميكنم به خواننده تصويرهاي واقعي بدهم تا صحنههاي داستان را جلوي چشمش ببيند. در باره قسمت دوم سئوالتان بايد بگويم كه گمانم سال 75 بود كه يكي از كارگردانهاي خرمشهري (آقاي شليليان) براي گروه كودك شبكه يك سريالي ساخت با نام«گنج و مه» كه بر اساس رمان «ماشو در مه» من ساخته شد.
سال پيش هم با آقاي محمدعلي طالبي كارگردان تواناي سينما و تلويزيون نشستيم و يك سريال و يك فیلم سينمايي بر اساس رمان مهمان مهتاب نوشتيم كه فعلا براي توليد مشكلاتي برايش پيش آمده است. قرار است بر اساس كتاب «نمكي و مار عينكي» هم يك سينمايي انيميشن توسط شركت صبا ساخته شود كه فيلمنامهاش را (البته براي سريال) خودم نوشتم(ببینید این همشهری زرنگ من،چه جوری از دادن مجوز برای استفاده از داستانش به عنوان فیلمنامه به بنده در رفت!!!).
12- در پایان ضمن تشکر از جنابعالی برای شرکت در این مصاحبه ،میخوام که یک آرزو بکنید. آرزوي من فردي و شخصي نيست. من ايران را خيلي دوست دارم و دلم ميخواهد ايران آن اقتدار و صلابتي كه فقط تو كتابهاي تاريخ از آن نام برده شده امروز هم شاهدش باشيم. دوست دارم مردم كشورمان مردمي شاد و سرزنده و پويا باشند. گفتي يك آرزو اما بگذار دومياش را هم بگويم. دلم ميخواهد برميگشتم به آبادانِ قبل از جنگ و اين مسير بيست و چند ساله را طور ديگري زندگي ميكردم. آرزوي محالي است مگر نه؟.....
با تشکر از جناب آقای حسن زادهء عزیز بخاطر اینکه وقتشان را در اختیار ما گذاشتند،برای ایشان و همهء بازدید کنندگان گرامی این پایگاه مجازی،آرزوی بهروزی کرده و آرزو می کنم تا روزی دوباره،همهء آبادانی های عزیز هر کجا که هستند،گرد هم جمع شویم تا شاید در کنار هم سریعتر بتوانیم شهرمان را آباد کرده و برای نسل بعد، شهری در خور نام باقی بگذاریم،...و نیز از خداوند می خواهم تا این توفیق را یافته تا مانند بسیاری از شهرهای ایران زمین که نخبگان خویش را می شناسند و مشاهرشان را ارج می نهند،ما نیز بتوانیم هنرمندان و فرهیختگان خویش را شناخته و قدر بدانیم....


نظرات
سلام جناب مهتابی
گفتگوی جالبی بود.منتظرانتشارمهمان مهتاب می مانیم.و جای تاسف از این که ایشان از وضع فعلی داستان و داستان نویسی شهر بی اطلاع است. شادباشید.
ارسال توسط: سید محمد میرفصیحی | جمعه،13 اکتبر 2007
ممنون جناب مهتابي از اينكه ابادانيهاي موفق رو پيدا ميكنيد و معرفي ميكنيد ... انشالله پيروز باشيد
ارسال توسط: كوكا | جمعه،13 اکتبر 2007
با تشکر از شما اقای مهتابی
و آرزوی سلامتی و موفقیت برای آقای حسن زاده
ارسال توسط: کامبیز | جمعه،13 اکتبر 2007
سلام. کار خیلی خوبی می کنید که مشاهیر آبادان رو معرفی می کنید. انشاالله ادامه داشته باشه.
ارسال توسط: نوید | جمعه،13 اکتبر 2007
سلام اقاي مهتابي
من هم به نوبه يخود اين عيد بزرگ را به شما تبريك مي گويم و براي شما ارزوي سلامتي روز افزون مي كنم
از اينكه اين مصاحبه را با اقاي حسن زاده انجام داديد بسيار متشكرم باعث شد كه ما بيشتر با اين هنرمند همشهري اشنا شويم
اقاي مهتابي يك درخواست داشتم اگر امكان دارد گزيده اي از زندگي نامه ي احمد محمود نويسنده ي بزرگ خوزستاني را براي ما بنويسيد ايشان خيلي غريب اين دنيا را ترك كردند و ما در قبال ايشان مسئول هستيم در زمان حيات كه به درستي به رمان هاي ايشان پرداخته نشد لااقل الان بتوانيم ايشان را به همه بشناسانيم
چه قدر رمانهاي ايشان زيبا هستند رمانهايي كه با لهجه ي بومي نوشته مي شدند ...
در مورد اقاي مدرسي بله ايشان هم جزء انسانهاي بزرگي هستند كه ما احتياج داريم با ايشان بيشتر اشنا شويم ايشان حرف هاي ناگفته ي زيادي دارند كه بايد گفته شود نمي دانم تا به حال خاطرات ايشان را مطالعه كرده ايد يا خير ولي به شما قول مي دهم اگر يكي يا دوتا از خاطرات ايشان را بخوانيد انس عجيبي با ايشان مي گيريد ايشان روح بزرگي دارند
ببخشيد خيلي حرف زدم
يا علي
ارسال توسط: سلما | جمعه،13 اکتبر 2007
سلام
يك سوال نظر قبلي ام ثبت شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ارسال توسط: سلما | جمعه،13 اکتبر 2007
فرهاد حسن زاده قلمي «خاص» دارد. تاكيد مي كنم : «خاص». از اين جهت كه كودكان و نوجوانان را موجوداتي ابله ، كودن ، خانگي و فاقد اراده فرض نميكند و مثل همه همكارانش ، به « نصيحت » كردن آنها نميپردازد. بلكه آنها را افرادي باهوش ، منتقد ، پر از سوال و اما و اگر ، صاحب فكر و البته كم تجربه مي داند كه به زبان خود آنها و با همان زيركي و رندي خاص نسل سوم و چهارم كه گوشهايي تيز و چشمهايي جستجوگر و زباني برنده دارد ، با آنها سخن مي گويد. در گوش اين نسل نمي توان خواند كه يكي بود و يكي نبود و غير از خدا هيچكس نبود ، يه مردي بود...چون بلافاصله با اين پرسش مواجه مي شويد كه اگر كسي نبود پس خدا كه بود و اگر يكي بود چرا گفتي يكي نبود و اگر خدا بود و ديگر هيچ پس آن مرد كي بود و .....افزايش ارتباطات اجتماعي و گسترش نفوذ رسانه ها وارتقاء سطح تعاملات اطلاعاتي سطوح مختلف جامعه منجر به تربيت نسلي پرسشگر شده كه زبان خاص خود را مي طلبد و لازم است تا فرهاد و فرهاد ها براي سخن گفتن با آنها زباني مناسب بيابند.و اگر چنين نشود و اين مهم تنها به مدد شخصي افرادي چون فرهاد حسن زاده انجام پذيرد و ضرورت تعريف آن بعنوان پروژه ملي « تربيت سالم و آگاهانه كودك و نوجوان بر اساس مباني ملي ، ديني و اخلاقي با نگرش خاص به مدرنيسم » صورت نپذيرد شاهد ناهنجاري هاي متعدد طبقه مورد اشاره و به تبع آن كل جامعه خواهيم بود . در آن صورت تمامي هزينه هايي كه امروز از ديدگاه برخي افراد « هزينه هاي فانتزي » قلمداد مي شود ، فردا بايد صرف « حفظ امنيت با استفاده از اهرم فشار » گردد كه غالبا نتيجه اي معكوس خواهد داشت و خداي ناكرده به شكافهاي عظيم اجتماعي مي انجامد. مثال : گسترش تلفن همراه و پايين آمدن سن دارندگان آن – تا مقطع دبستان - و پيامك هاي غير ضروري و معمولا غير اخلاقي و حجم فيلم ها و اصوات مشابهي كه از طريق بلوتوث جابجا مي شود و ماهيت و محتواي آنها ، يك خطر « جدي » است . جاي موسيقي و شعر و بلوتوث مفيد مخصوص گروه سني كودك و نوجوان در اين آمارهاي نجومي انتقال ديتا ، حقيقتا خاليست. آبا تعريف اين موضوع به عنوان يك « پروژه ملي » توسط تصميم گيرندگان و دعوت از متخصصين جامعه شناسي ، روانشناسي ، اسانيد حوزه و دانشگاه ، و فعالين و نخبگان حوزه كودك و نوجوان ، سخني به گزاف است؟
ارسال توسط: همشهري آرش | شنبه،14 اکتبر 2007
دوست عزیز سلام.
متاسفانه کامنتگیر وبلاگ شما پیامها را بصورت ناقص درج می نماید. لطفا رسیدگی نمایید.
ارسال توسط: سیدرضا موسوی | شنبه،14 اکتبر 2007
فرهاد همواره در زمان حال - گذشته را زندگی می کند نه آن چیزی که بوده بلکه آن چیزی که می خواهد باشد. جبر زمانه و روزمره گی تمام آن نابرابریهایی است که فرهاد از آن می گریزد لاجرم به زبان طنز پناه می آورد که آن هم در کلام فرهاد آنچنان با تانی و شیرین می گنجد که ناخودآگاه خود را در تصاویر زنده اما رویایی آنچه که باید باشد می بینی. قلمش همواره پرتوان و نفسش همیشه گرم.
ارسال توسط: سیدرضا موسوی | شنبه،14 اکتبر 2007
سلام...
من ایشون رو نمی شناختم شاید دلیلش اینه که تهران موندگار شدن...به هر حال خوشحالم که با یکی دیگه از همشهری هام آشنا شدم که مایه ی افتخاره...
شما هم خودتو ناراحت نکن از این به بعد به خیابون امیری می گیم خیابون فرهاد حسن زاده :دی...
من کلی دنبال کتابای الکترونیک ایشون گشتم ولی پیدا نکردم...کتاباشونو نمی ذارن روی نت؟
با اجازه لینک می کنم شما رو...
یاحق...
ارسال توسط: کاپیتان بلک | شنبه،14 اکتبر 2007
اي كاش مي تونستم هم فيلمهاي شما و هم داستانهاي ايشون رو بخونم تا بيستر ذوق و افتخار كنم از وجود عزيزان همشهريم.
مصاحبه جامع و خوبي بود
ارسال توسط: عاطفه | شنبه،14 اکتبر 2007
حسن زاده وحسن زاده ها مایه افتخار ماهستند.داستانهایی بانثرهای زیبا وساده وروان چنان برروح وروان آدمی تاثیر میگذاردکه تا مدتی براحتی بااون زندگی میکنی عشق میکنی ومی آموزی....فضاهایی ملموس وناب که همه جا پیدا نمیشه وباید قدرشو دونست.حسن زاده ها مایه افتخار آبادان هستند.ونزدیک نزدیک درست پشت همین حیاط خلوت......
ارسال توسط: مهرناز | شنبه،14 اکتبر 2007
سلام ....
عید شما هم مبارک ...
مصاحبه جالبی بود ...
موفق باشی ...منم...ها ...
ارسال توسط: | شنبه،14 اکتبر 2007
سلام بر شما آقاي مهتابي و همشهريهاي خوبم.
اول.براي درج گفتوگو در سايت از شما ممنون.
دوم.من هنوز دينم را به شهرم و مردم شهرم ادا نكردهام. اميد كه بتوانم گوشهاي از اين دين را به جا بياورم.
سوم.با وضع موجود،هنوز خيلي زود است كه اسم جايي به نام هنرمندي معاصر بشود. تا احمد محمودها و ناصر تقواييها و ... هستند من كلاس اولي چه كارهام؟ وانگهي. چه نيازي به اين كارها. اسم و اثر هنرمند بايد توي دلها باشد.
چهارم.براي من مهم ترين چيز خوانده شدن است.به خصوص از طرف خوزستانيها و آبادانيهاي عزيز.آدرس ايميل من هم اين است:farda136@yahoo.com خيلي خوشحال ميشوم با آنها در ارتباط باشم و نظرشان را بدانم.
پنجم.باز هم به خاطر كار قشنگتان ممنون. پايدار باشيد
ارسال توسط: فرهاد حسنزاده | شنبه،14 اکتبر 2007
سلام...من لینک سایت آقای حسن زاده رو الان دیدم...فکر کنم سایتشونو به سرچ انجین گوگل معرفی نکردن چون توی سرچ پیداش نکرد :( ...یاحق...
ارسال توسط: کاپیتان بلک | شنبه،14 اکتبر 2007
سلام آقای مهتابی، ممنون بابت این کار باارزشتان. امیدوارم بتوانید با بقیه نویسندگان و هنرمندان آبادان عزیز گپ و گفتی داشتهباشید تا ما هم بیشتر با آنها آشنا شویم. و به امید سرافرازی مجدد این شهر دوست داشتنی.
شب و روزتان خوش
ارسال توسط: نوشین | یکشنبه،15 اکتبر 2007
شاهرخ خان بنده از شما بابت اين مصاحبه بسيار سپاسگزارم .
ان شاءالله با پيگيري اين بخش و اينگونه ارتباطات موجب شويد تا با نشان دادن نيروي عظيم فرهنگي اقتصادي و ... كه در اقصا نقاط دنياي پيرامون شهر عشق و صفا و معرفت و ليكن از دل پاك شهر خدا سر برآورده اند مردم آبادان را به غناي انساني پيشينشان آگاه تر نموده تا بدانند ادامه دهنده را چه كساني ميتوانند باشند و هم بدانند كه در گذشته اين خطه چه پتانسيلي براي پرورش چنين نبوغي را دارا بوده است .
ضمنا اميدوارم موجب شود عزيزاني ( علي الخصوص خواص ) كه توانايي هاي خود را به هر دليل صرفا در خارج از اين خطه پاك عرضه ميكنند انگيزه اي براي رجوع و خارج كردن مردم عزيز شهرمان از اين انزواي بي توجهي شود .
در پايان از استاد حسن زاده عزيز تقاضا دارم با قلم شيوايشان جهت خلق اثري در خصوص زندگي كودكان آباداني در دوران جنگ ، سختي ها ، مشقات ، تناقضات رفتاري در مواجهه با مردم شهر پذيراي آنها و دوسيابي ها و ... و البته به زبان طنز همت گماريد .
چو آبادان نباشد تن من مباد
ارسال توسط: ابراهيم زنگنه | یکشنبه،15 اکتبر 2007
عمو شاهرخ دمت گرم که مارا به این گفتگو دعوت کردی. من از دور ا دور آقای حسن زاده را می شناسم و جای خوشبختی است که نام کوچک من هم "فرهاد" هست.
آقای حسن زاده موفق و موید باشید. همچنین شما شاهرخ خان که همیشه مارا به خواندن مطالب خواندنی و در یک کلام" یاد آورنده آبادان" دعوت می کنی.
ارسال توسط: هوادار صنعت نفت | یکشنبه،15 اکتبر 2007
سلام همشهری عزیز. ببخشید و عذر تقصیر بخاطر تآخیر رو بپذیرید به اینترنت دسترسی نداشتم. من هم عید فطر رو به شما تبریک میگم و آرزوی قبولی طاعاتتون رو از درگاه خداوند متعال دارم. ممنون که به من هم خبر دادید این مصاحبه ی جذاب رو بخونم. باعث افتخار ماست که همشهریان فرهیخنه و ادیبی مثل آقای حسن زاده داریم که نشانه ی آبادانی بودنشون بیشتر از اونکه علاقه به قلیه ماهی و... باشه، فروتنی و خضوعشون هست علیرغم این سابقه ی فرهنگی درخشان. لذت بردم و برای سلامتیشون دعا می کنم. از شما هم دوباره ممنون که از ایشون یاد کردید.
ارسال توسط: رخشان | دوشنبه،16 اکتبر 2007
سلام عرض مي كنم حضور شما
اقاي مهتابي منظورتان از سايت اقاي افراسيابي همان بلاگ نيوز مي باشد؟
من به وبلاگ ايشان سرزدم نوشته هاي اموزنده و پرمحتوايي دارند
...................
در ضمن از همين جا سلام عرض مي كنم حضور اقاي حسن زاده و به ايشون عرض مي كنم شما مايه ي افتخار ما هستيد
براتون ارزوي سلامتي مي كنم
در پناه خداباشيد
ارسال توسط: سلما | دوشنبه،16 اکتبر 2007
بي شك فرهاد حسنزاده از نويسندگان تاثير گذار ادبيات داستاني هستند علاوه بر ادبيات كودك ونوجوان ،رمان حياط خلوت
اثرماندگاري ست
تشكر از اقاي مهتابي براي معرفي زيبايشان
ارسال توسط: مريم دلباري | دوشنبه،16 اکتبر 2007
خدا حفظشان کند.
ارسال توسط: لي لا - آبی آسمانی | سهشنبه،17 اکتبر 2007
قدرت این نوستالژی برایم خیلی جالب است.فکر کنم آنها که کودکی شان را در این شهر گذرانده اند, این دوره از زندگی را بیش از همسالان خود به خاطر خواهند داشت. البته شاید این نوستالژی در نسلهای متاخر رو به زوال باشد...
ارسال توسط: پوریا قطره نبی | سهشنبه،17 اکتبر 2007
سلام
خواهش مي كنم مطالبتان زيباست و ما را به اينجا مي كشاند دست خودمان نيست!
من فكر نكنم ستيتشان فيلتر شده باشه الان رفتم توي سايتشان بدون هيچ مانعي
احتمالا در بعضي از شهر ها فيلتر شده اين اتفاق گاهي اوقات مي افته
به هر حال ممنون از شما
خدا نگهدار
ارسال توسط: سلما | چهارشنبه،18 اکتبر 2007
پریشب شبکه یک داشت از قول خواهر یکی از شهدا ی ابادان راجب زندگی و شهادتش برنامه پخش میکرد شهید اسماعیل رامهرمزی که بقول خواهرش خیلی فضول بود اما بنظر من او یک اتشپاره بتمام معنا بود من و او در یک مدرسه درس میخواندیم و سال اخر راهنمائی با هم همکلاس بودیم
ارسال توسط: باشهيدان آبادان | پنجشنبه،19 اکتبر 2007
سلام. واقعا افتخار میکنم به اینکه آبادانی هستم و همشهریهای هنرمندی مثل آقای حسن زاده دارم. و همین طور شما جناب مهتابی. ممنون که مارو با همشهریهای خوب و موفقمون بیشتر آشنا می کنید
ارسال توسط: قاصدک | پنجشنبه،19 اکتبر 2007
ما آباداني نيستيم..اما آباداني ها رو دوست داريم ((:
از سايت زيباتون ممنون..
از مصاحبه تان هم لذت برديم..
بازم سر ميزنم..
ارسال توسط: ياسمين حاتمي | چهارشنبه،25 اکتبر 2007
یه سری به قاصدک بزن:)
ارسال توسط: قاصدک | یکشنبه،29 اکتبر 2007
سلام
نمي دونم من خيلي زود رسيدم يا شما خيلي زود من را خبر كرديد
مثل اينكه وقت نكرديد مطلب جديد بزاريد
من همچنان منتظرم
فعلا خدا نگهدار
ارسال توسط: سلما | دوشنبه،30 اکتبر 2007
سلام.همیشه استفاده میکنم.تلاشتان برای معرفی آبادان ستودنی است.موفق باشید.
ارسال توسط: ناصربزرگمهر | پنجشنبه، 2 نوامبر 2007
سلام خوبی همشهری
مصاحبه های خوبی کرده بودی
وبلاگ قشنگی داری
ارسال توسط: سه تفنگدار | پنجشنبه،16 نوامبر 2007